|
آرزوی من این است که دو روز طولانی من کنار تو باشم فارغ از هر پشیمانی آرزوی من این است یا شوی فراموشم یا که مثل غم هر شب گیرمت در آغوشم آرزوی من این است که تو مثل یه سایه، سر پناه من باشی لحظه تر گریه آرزوی من این است نرم و عاشق و ساده ، همسفر شوی با من در سکوت یک جاده آرزوی من این است هستی تو من باشم، لحظه های هوشیاری مستی تو من باشم آرزوی من این است تو غزال من باشی ، تک ستاره روشن در خیال من باشی آرزوی من این است در شبی پر از رویا ، پیش ماه و تو باشم، لحظه ای لب دریا آرزوی من این است از سفر نگویی تو تو هم آرزویی کن اوج آرزویی تو آرزوی من این است مثل لیلی و مجنون پیروی کنیم از عشق این جنون بی قانون آرزوی من این است زیر سقف این دنیا من برای تو باشم تو برای من تنها آرزوی من این است آرزوی من این است
مرا کم اما همشه دوست داشته باش این وزن آواز من است عشقی که گرم و شدید است زود می سوزد وخاموش می شود من سرمای تو را نمی خواهم و نه ضعفت را عشقی که دیر بپاید شتابی ندارد گویی برای همه عمر وقت دارد مرا کم اما همشه دوست داشته باش
خسته ام چشمهایم خسته است ذهنم پر تشویش قلبم پر درد گوش هایم دیگر طاقت هیچ هیاهویی ندارد لحظه های بی رحم پی در پی هم می گذرد انتظاری تلخ نه انتظار شیرین است چون پس از پایانش لحظه دیدار است وقتی که صدای نفست در گوش من طنین انداز است انتظارم دیگر رو به پایان است با بودن تو ذهنم پر از آرامش قلبم مملو از عشق چشمهایم پر شور اما لحظه های بی رحم تند تند از پی هم می گذرد وصدای نفست را از من پس می گیرند باز هم قلبم پر درد ذهنم پر تشویش چشم هایم خسته
مي دونيد تنها دردي که دارو نداره چيه ....اينه که دلت براي کسي تنگ بشه و اون قبول نداشته باشه که تو دلتنگش ميشي در حضور واژه های بی نفس ببین اندام تنهاییم را این شب ها مترسک ناز می کند نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد در امتداد نگاه تو
خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم
نمی مونی؟ - نه دیگه می خوام برم می خوام یه جایی برم که توش نه اشک هست نه درد هست نه دوری ـ باشه هرجوری راحتی منم پنجشنبه ها برات فاتحه می خونم
تو را ميخواهم و بس به تمامي تو را ميخواهم هر بار تو را با سازي که صداي آن را بارها شنيده ام می سرايم تو را با صداي قلب خود ميشناسم من به راه می افتم نميدانم از کجا شروع کردم ساز دل من سالهاست که تورا ميخواند گويي در تو زاده شده بودم من تو را ميخواهم و بس و تو را در آن صداي نوراني در آن شب افتابي به نجوايي که نام آن را از ناموس قرون مادرها شنيده بودم در روز تولدت بارها فرياد می زنم دوستت دارم ...
روزي از روزها ، شبي از شب ها خواهم افتاد و خواهم مرد اما مي خواهم هر چه بيشتر بروم تا هرچه دورتر بيفتم تا هرچه ديرتر بيفتم ، هر چه ديرتر و دورتر بميرم نمي خواهم حتي يگ گام يا يك لحظه پيش از آنكه مي توانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم و جان داده باشم
من تو را به تو را با دنيايي حسرت به او هر روز به خود مي گويم کاش شيشه عاشقانه دوستت دارم تا ابد...
روي قبرم بنويسيد:"مسافر" است... جان داد...
|
About![]()
مدت ها بود Archivesتیر 1388خرداد 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 Links
دلتنگی |